|
|
ناهید باقری – گلداشمید امروز بیست و چهارم اکتبر است. سرانجام تمام شد. حال عجیبی دارم. مثل این که قلبم از جا کنده شده و به پشت سر پرتاب گشته است. در کشاکش تلاش دو نیرو دست و پا می زنم. - پشت سر و پیش رو-، که هر دو مرا به سوی خویش می کشند. دل می گوید برگرد و بمان! عقل می گوید برو! درست مثل همان روزی که ایران را ترک کردم. امروزبا نخستین عشقم در وین خداحافظی کردم. آخرین ناهارمشترکمان در رستورانی بر روی میز دست نخورده ماند. هر دو می لرزیدیم و باران اشک بر گونه هامان روان بود. از نخستین بهار پیوندمان هفت سال گذشته بود. اکنون راهمان درآستانه ی پاییز ازهم جدا می شد. یک سال تلاش کردم تا تن به این جدایی بدهد، راضی نمی شد. هنگامی که سرسختیم را دید، شرط گذاشت. فکر می کرد به خاطر مادیات هم که شده با او خواهم ماند، اما اشتباه کرده بود. پذیرفتم که از تمامی حقوقم بگذرم. سه ماه دیگر سی ساله می شوم. درست دوازده سال پیش به اتریش آمدم و به اندازه ی دوازده کتاب قطور سخن ناگفته و نانوشته بر ذهنم سنگینی می کند. هفت سال با یک بومی زندگی کردم و نامم بومی شده است. هرگزمشکلی هم از این جهت نداشته ام. ازهمان سیزده یا چهارده سالگی اندیشه ام روی بام های دنیا قدم زده است و با معیارهایی جدا ازآن چه مرسوم بود ه، رشد کرده ام. با معنای غربت برای نخستین بار در زادگاهم آشنا شدم، همان زمان که به خاطر جنسیتم قضاوت می شدم و دست های مردانه و خشن قانون، دیوارهایی را دور زندگی ام می کشید. در کارخانه ی تولیدات سنتی، مدام، ماسک هایی گونه گون ساخته می شدند. اندیشه هایی تاریک، "من" درونم را به پنهان شدن و رفته رفته به فراموش شدن و نابود شدن دعوت می کردند. بلندگوهای نعره زن، یکی یکی از کنار، گوشه های شهر قد می کشیدند، ماسک ها تبلیغ می شدند. ماسک ها فروش می رفتند. ارزان یا گران. معمول ترینشان ماسک های "زن فرمانبردار"، "زن نجیب"، "زن ضعیف"، " زن انسان درجه دوم"، "زن مادر"، "زن آشپزخوب"، "زن وظبفه مند در بستر داری" ... بودند. این دنیای ساخته و پرداخته ی ذهن مردانه برایم چه غریب می نمود!. روز سفر ناگزیرم به فرهنگ های دیگر، سرزمین ماسک های حقیر را ترک گفتم و "من" درونی ام عریان در چمدانم جا گرفت، از مرزها گذشت و بر خاک این شهر بر زمین نهاده شد. امروز بیست و چهارم اکتبر است. زندگی مشترکمان به پایان رسید. فردا پیش از ترک این خانه، همه ی ماسک هایم را خواهم سوزاند. سه ماه دیگر سی ساله می شوم و می اندیشم، به اندازه ی کافی بالغ شده ام که سکان کشتی زندگی ام را خود به دست بگیرم. سرنوشت من و چمدان هایم سال هاست که در هم گره خورده اند. هفت سال پیش آن ها را برسطح راهروی همین خانه به زمین گذاشتم تا با گرمی نخستین عشقم در وین که سراپای جانم را پر کرده بود، آینده را آغوش وا کنم. چمدان های غبارگرفته سال ها خموشانه از بالای کمد لباس، چشم به من و زندگیم دوخته بودند. بر صحنه ی تآتر زندگی مشترک، هر روز چهره عوض می کردم و بیشتر و بیشتراز "من" درونی ام فاصله می گرفتم. همسرم کارگردانی بود که ماسک هایم را بنا بر میل وسلیقه ی خود انتخاب می کرد: "ماسک زن زیبا و فرمانبردار شرقی، ماسک زن آشپز ماهر، ماسک زن معشوقه ی زبردست، ماسک زن سکرتر خانگی، ماسک زن شاغل و پیرو قوانین برابری! ..." امشب چمدان ها را پایین آوردم و با دستمالی نم دارغبارشان را زدودم. دست و دلم می لرزید. می اندیشیدم: هنگام رفتن، ماسک ها را ترک می کنم. ولی فردا چه خواهد شد؟ امروز همسرم گفت: " تنهایی دوام نمی آوری، زیر فشارمشکلات له می شوی". گفتم: " چرا له شوم؟ ترا ترک می کنم که خودم و کارم را نجات دهم. به "من" درونی ام باید امکان رشد بدهم تا بالنده شود. توانایی جنگیدن با مشکلات را خواهم داشت." تک تک کتاب ها را هنگام گذاشتن درچمدان چونان کتابی مقدس بوسیدم. دراین چند سال همیشه شرمسارشان بودم. هر بار یکی از آن ها را می گشودم، بایستی با دلهره فرو می بستم. حالا اجازه دارم پس از مدت ها برای نخستین بار با خیال راحت کتابی را تا پایان بخوانم و یا شعری را که سرودنش را آغاز کرده ام، تا پایان بنویسم و حتا دراتاق کارم بخوابم بی آن که همسرم سراسیمه در آستانه ی در ظاهر شود، آرامش اتاق را بر هم زند و نعره زنان لب به سرزنش بگشاید: " در این خانه، نوشتن یک چیز لوکس است... باید پیش روانکاو بروی... مثل جغد شب شده ای و خواب نداری..!" و وقتی شبنم اشک را در چشمان ناباورم ببیند، بگوید: " دست خودم نیست. دیوانه، دوستت دارم! به این اتاق، به این کتاب ها و این سروده های روی کاغذ و هر آنچه که مرا از تو جدا کند، حسادت می ورزم" و با بغضی فرو خورده بگویم: "عجب آکادمیکر و روشنفکری با چنین اندیشه ای! تو همان مردی هستی که در آغازآشنایی بر خود می بالیدی که با شاعر و نویسنده ای آشنا شده ای؟!" او خاموش شود و نگاهم کند و من درحسرت این بمانم که کاش تنها برای یک بار هم که شده تمایلی به خواندن نوشته هایم از خود نشان دهد و تلاش کند دنیای درونی ام را بشناسد. این را هیچگاه از یاد خاطر نخواهم برد که نخستین هدیه ای که از او گرفتم، یک پیشبند آشپزی بود و پس از آن هفت سال مدام در نشست های فامیلی هنرآشپزی ام مورد گفت و گو قرار می گرفت و تحسین می شد. آه که چقدر از چهره ی چربی گرفته ی آشپزخانه و چاپلوسی های مزورانه در باره ی "آشپز خوب" بیزارم! آه که چقدر آن سال ها از صدای گوش آزار کارد و چنگال ها سر میزغذاخوری و هیاهوی میهمانان شکموی نا خواسته بیزار بودم و حالم از هر ماسکی که برایم انتخاب شده بود، به هم می خورد. فردا صبح خانه ای را برای همیشه ترک خواهم کرد که به انتخاب من نبود و هیچگاه به سلیقه ام تزیین نشد. باید با اتاق کاری وداع کنم که هر نیمه شب پس از خوابیدن همبسترم، چندی میزبانم بود. باید با میز کاری خداخافظی کنم که به ندرت روی آن نوشته ای توانست در آرامش به پایان برسد. فردا صبح جلوی خانه، در باغچه ای خزان زده، از انبوهه ی برگ هایی زرد و خشک آتش خواهم افروخت و همه ی ماسک هایم را خواهم سوزاند و خاکسترش را به بادهای پاییزی خواهم سپرد. از فردا رها خواهم شد. دست در دست "من" درونی ام شعرها خواهم سرود. کتاب ها خواهم نوشت. فردا، فردا... وین – نوامبر ۲۰۰۷ |